شمس الدين حافظ
508
سفينه حافظ ( فارسى )
ميى دارم چو جان صافى و صوفى مىكند عيبش * خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى « 1 » طريق كامبخشى چيست ترك كام خود گفتن * كلاه سرورى آنست كز اين ترك بردوزى ندانم نوحه قمرى به طرف جويبار از چيست * مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اى شمع * كه حكم آسمان اينست اگر سازى و گر سوزى بعجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم * بيا زاهد كه جاهل را هنىتر « 2 » مىرسد روزى بصحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشانى * بگلزار آى كز بلبل غزل گفتن بياموزى چو امكان خلود اى دل درين فيروزه ايوان نيست * مجال عيش فرصت دان بفيروزى و بهروزى برو مى نوش و رندى ورز و ترك زرق كن اى دل * كزين بهتر عجب دارم طريقى گر بياموزى
--> ( 1 ) اين بيت در بعضى نسخ شماره ششم ابيات است . ( 2 ) هنى يعنى گواراتر ، و بىرنج و تعبتر و در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « بيا ساقى كه جاهل را زياده مىرسد روزى » و در سودى : مهينتر مىرسد روزى